پنجره رو که باز کردم بی اجازه اومد تو
فکر کنم انگار کمین کرده بود نشست رو صورتمو منو برد به همون حال همیشگی
هزار سالمم که بشه فرقی نداره اولین باد پاییزی که رو صورتم میشینه حال عجیبی سراغم میاد
هنوز م بعد از این همه سال هیچ وصفی ازش ندارم یا حتی هیچ اسمی
فقط همینو میدونم که اگه لحظه ی به دنیا اومدنم یادم بود مطمئنا یه چیزی شبیه همین بوده
پاییز واسه من یعنی تولد دوباره...
مثل قلمه زدنه یه گل شمعدونی که از یه گلدونه قدیمی میره به یه گلدونه تازه ولی با همون رنگ و بوی خودش
وقتی بارونای پاییز میشینه رو صورتم حال اون شمعدونیه رو دارم که واسه اولین بار آبش میدن
شوری که از این لذت میگیرم نیرویی بهم میده که میتونم به قول همون دوست قدیمی
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
چه حالی سهراب رو تو اون لحظه اونقدر سرشار کرده بود؟
امروز بازم آسمونم میباره
اینقدر نرم وآروم که میتونم صدای پچ پچ قطره ها رو بشنوم
ترانه هایی که از لالایی های شبانه اشون به یادشون مونده
نغمه هایی از دل آسمون برای زمین تا بارونو لذت بخشتر از بارون کنه...